نوف بکالی؛ انیس ولایت

نوف بکالی؛ انیس ولایت

انسان ها ظرفیت های وجودی متفاوتی دارند؛ بعضی افراد قابلیت و ظرفیت درک مطالبی را دارند که دیگران از فهم آنها، عاجزند. همچنان که ظرفیت ها متفاوت است، سخن گفتن با افراد نیز متفاوت است. نمی توان با یک فرد بی سواد با استدلال های فلسفی سخن گفت؛ همچنان که با یک عالم باید مستدل و آگاهانه سخن گفت. روش پیامبران و ائمه علیهم السلام نیز چنین بوده است. پیامبراکرم(ص) می فرماید: «ما پیامبران امر شده ایم که با مردم به اندازه عقلشان صحبت کنیم».(1)
نوف از جمله افرادی بود که ظرفیت شنیدن سخنان پرمحتوای علی بن ابی طالب علیه السلام را پیدا کرده بود. در این مقاله در حد امکان، به معرفی او خواهیم پرداخت.

قبیله نوف
نوف منسوب به قبیله «بنی بکال» است که تیره ای از قبائل حمیر می باشد.(2) بعضی به اشتباه، این قبیله را منسوب به قبیله همدان می دانند و بعضی نیز عقیده دارند که قبائل حمیر در یمن زندگی می کردند. اما از شواهد برمیآید که آنان در شام زندگی می کردند.(3) آنها از اعراب قحطانی و صاحب تمدن و ریشه ای اصیل بودند.(4)

تولد
بین سال های 10 تا 20 ق. در خانه عبدالله ـ که از بنی بکال بود و معمولا او را فضاله می خواندند ـ نوزادی چشم به جهان گشود که نامش را «نوف» نهادند. نوف، کودکی بیش نبود که پدرش وفات کرد. (یا بنا بر احتمالی، از همسرش جدا شد.) مادر نوف نیز از شام به کوفه مهاجرت کرد و با کعب الاحبار ازدواج کرد و نوف را نیز به خانه جدید آورد.(5)

در خانه علی علیه السلام
نوف در اوج جوانی، با روحیه ای پر از نشاط و امید، در زمان خلافت ظاهری امیرمومنان علیه السلام به خدمت حضرت رسید و توفیق دربانی و نگهبانی حضرت را یافت. (6) همین امر نشان می دهد که او مورد اطمینان و اعتماد علی علیه السلام بوده است. و بدین ترتیب او امین و انیس ولایت گردید.
نوف دارای سه پسر به نام های یزید، رشید و عمرو بود؛ لذا او را ابایزید، ابارشید، اباعمرو یا ابارشدین می خواندند.(7)

در رکاب علی علیه السلام
نوف که شایستگی خدمت به امیرمومنان را پیدا کرده بود، به دلیل ملازمت و همراهی اش با مولا علی علیه السلام جریان ها و حوادث مهم آن برهه از زمان را نقل کرده است. او خطبه 183 نهج البلاغه و سخنان پرشور حضرت برای قتال با خوارج(8) و خطبه مشهور متقین را (با کمی تغییر) نقل کرده است.(9)
او همچنین جریان جنگ صفین را که خودش در آن حضور داشته و حوادث تلخ بعد از آن، ماجرای حکمیت، جمعآوری سپاه دیگری برای جنگ با معاویه و ضربه زدن ابن ملجم ملعون به امیرمومنان علیه السلام و شهادت حضرت را نقل می کند.(10)

اساتید
علی علیه السلام بزرگ ترین معلم نوف بود. او از محضر بزرگانی همچون جابربن عبدالله انصاری(11)، صحابی رسول اکرم(ص) نیز بهره ها برده است و حدیث مشهور غدیر را از زبان جابر نقل می کند. او از صحابه دیگر مثل ثوبان (غلام رسول الله(ص»، ابوایوب انصاری و عبدالله بن عمرو بن عاص نیز روایاتی نقل کرده است و روایاتی را نیز از پدرخوانده اش کعب الاحبار، نقل کرده است.

شاگردان
عده ای از محضر نوف استفاده کرده و در زمره شاگردان او بودند؛ از جمله: ابواسحاق همدانی از صحابه امام حسن علیه السلام، ابوهارون عبدی از اصحاب امام باقر علیه السلام، خالدبن صبیح از یاران امام صادق علیه السلام، سعید بن جبیر و ابن عبدالله شامی.(12)

از نگاه بزرگان
علامه سید محسن امین: او از تابعین (کسانی که صحابه رسول الله را درک کرده اند) و از نزدیکان امیرمومنان علیه السلام، بلکه از خواص آن حضرت بوده است.(13)
علامه مامقانی: احادیث مشهوری که نقل کرده است، بیانگر منزلت و جلالت او نزد امیرمومنان و دلیل بر قوت ایمانش است.(14)
شیخ عباس قمی: از روایات بر میآید که او از خواص بندگان و از اصحاب امام علی علیه السلام و چون جندب بن زهیر و همام بن عباده و... اهل عبادت بوده است.(15)
سیدحسن صدر: او از تابعین و از بندگان خاص و از یاران حضرت علی علیه السلام بوده و در زهد و عبادت و علم اخلاق، مقام رفیعی داشته است. او از اولین ها در علم اخلاق به شمار می رود.(16)
علامه عسقلانی، از علمای اهل سنت: او یکی از علما و حکمای عصر خود بوده و ابن حبان، او را ثقه می داند.(17)

شبی با مولا
حبه عرنی می گوید: من و نوف در میدان رو به روی دارالاماره خوابیده بودیم. در همین حال که مقداری از شب گذشته بود؛ ناگاه دیدیم امیرمومنان علیه السلام دست بر دیوار گذاشته و مثل کسی که شیفته دیوار شده باشد، از کنار آن حرکت می کرد و آیات قرآن را می خواند: (ان فی خلق السماوات والارض...)؛ در این هنگام به من فرمود: خوابی یا بیدار، حبه؟! گفتم: بیدارم. اما وقتی شما را در چنین حالی می بینم، پس ما باید چگونه باشیم؟! علی علیه السلام چشمانش را فرو بست و گریست. سپس فرمود: خدا را موقف و جایگاهی است و ما را نیز در برابرش موقف و جایگاهی است که هیچ یک از اعمال و رفتار ما بر او پوشیده نیست. ای حبه! خدا به من و تو از رگ دل نزدیک تر است. ای حبه! هیچ چیز، من و تو را از خدا مخفی نگه نمی دارد.
پس رو به نوف کرد و فرمود: خوابی، نوف؟! گفت: نه یا امیرمومنان! خواب نیستم واز اول شب تاکنون، بسیار گریه کردم. فرمود: اگر گریه طولانی امشب تو، از ترس خداست، در قیامت دربرابر خداوند، چشمانت روشن و شادمان خواهد بود. ای نوف! هیچ قطره ای از چشم مردی به خاطر ترس خدا فرو نچکد، مگر این که دریاهایی از آتش را خاموش کند. ای نوف! گریه از ترس خدا و محبت برای خدا و بغض و دشمن داشتن برای خدا، بزرگ ترین مقام است. ای نوف! هرکس برای خدا دوست بدارد، هیچ چیز را برای خود دوست نخواهد داشت و هرکس برای رضای خدا خشمگین شود، در عوض آن چیزی نخواهد خواست؛ این جاست که می توانید حقایق ایمان را کامل کنید.
پس حضرت، نوف و حبه را نصیحت کرد و در آخر، فرمود: شما را از خدا برحذر می دارم و بیم می دهم. پس در حالی که به رفتن خود ادامه می داد، چنین مناجات می کرد: کاش می دانستم که در هنگام غفلت، از من رو برگرداندی یا مرا در نظر داری؟ و کاش می دانستم، در خواب سنگین من و کمی شکر من، در برابر نعمتی که به من دادی، چه حالی دارم؟ حبه می گوید: به خدا قسم تا وقتی سپیده صبح دمید، به همین حال بود. (18)

روایات نوف

1. نوف گوید: برای دیدار مولایم به صحن مسجد کوفه رفته بودم. به امیرمومنان عرض کردم: ای آقای مومنان! مرا موعظه کن. فرمود: ای نوف! احسان کن تا احسان بینی. گفتم: بازهم موعظه ام کن، ای آقای من! فرمود: مهربان باش تا به تو مهر ورزند. گفتم: بیشتر بگویید. فرمود: ای نوف! نیکو صحبت کن تا تو را به نیکی یاد کنند. گفتم: بازهم برایم بگو. مولای مومنان! فرمود: از غیبت دوری کن که غذای سگ های جهنم است. پس فرمود: دروغ می گوید کسی که گمان می کند حلال زاده است و با غیبت و بدگویی مردم، گوشت آنها را می خورد. و دروغ می گوید کسی که گمان می کند حلال زاده است، در حالی که با من و فرزندان من، که ائمه هستند، دشمن است. و دروغ می گوید کسی که خیال می کند حلال زاده است و زنا را دوست دارد. دروغگوست کسی که ادعای خداشناسی دارد، ولی با جرإت، شب و روز گناه می کند. ای نوف! وصیت و نصیحت مرا قبول کن؛ مبادا در حکومت مسئولیتی را بپذیری؛ مبادا جاسوس حکومت ظلم شوی. ای نوف! صله رحم کن و به دیدار خویشان برو تا خدا عمرت را زیاد کند. خوش خلق باش تا خدا حسابت را سبک کند. ای نوف! اگر می خواهی روز قیامت با من باشی، یار ظالمان مباش. ای نوف! هرکه ما را دوست دارد، روز قیامت با ماست؛ چرا که اگر مردی سنگی را دوست داشته باشد، با آن محشور خواهد شد. ای نوف! هرگز خود را برای مردم آراسته نکن و با گناهان به جنگ خدا نرو که اگر چنین باشی، روز قیامت خدا تو را رسوا خواهد کرد. ای نوف! آنچه را گفتم، به یاد داشته باش تا به خیر دنیا و آخرت برسی.(19)

2. امام باقر علیه السلام در حدیثی می فرماید: علی علیه السلام به غلام خود نوف شامی، فرمود: ای نوف! می دانی شیعیان من چه کسانی هستند؟ گفت: نه، به خدا قسم! فرمود:
شیعیان من کسانی اند که لب هایشان از زیادی ذکر گفتن، خشک می شود و شکم هایشان لاغر است. چهره آنها الهی و ربانی است. آنها زاهدان شب و شیران روزند. آنها کسانی هستند که چون تاریکی شب همه جا را فرا می گیرد، دامن به کمر زده و چشمان خود را می گشایند و به نماز می ایستند و پیشانی به خاک می سایند. اشک هایشان برگونه هایشان جاری می شود و از خدا می خواهند که آنان را از عذاب رهایی بخشد. و اما وقتی روز سر می رسد، بردبارانی دانا و کریمانی با وقار وحیا و نیکوکارانی پرهیزکارند. ای نوف! شیعیان من کسانی هستند که زمین را فرش خود و آب را بوی خوش خود و قرآن را شعار خویش قرار می دهند. اگر درمیان جمعی باشند، شناخته نمی شوند و اگر غائب باشند، نبودنشان به چشم نمیآید. شیعیان من کسانی هستند که در قبورشان (عالم بزرخ) به دیدار هم می روند. آنها از اموال دنیایی در راه خدا بخشش می کنند. ای نوف! اگر دو درهم دارند، یک درهم آن را به کسی می دهند که پولی ندارد و اگر دو جامه دارند، یکی از آن جامه ها را به کسی می دهند که جامه ندارد. و اگر چنین نباشد، شیعه من نیستند. شیعه من کسی است که همانند پارس سگ، صدای خود را بلند نمی کند و همانند کلاغ، به مال دنیا طمع نمی ورزد و دست به سوی مردم دراز نمی کند حتی اگر از گرسنگی بمیرد. اگر مومنی را ببیند، او را احترام و اکرام می کند و اگر فاسق و گنه کاری را ببیند، از او می گذرد. ای نوف! به خدا قسم! آنها شیعیان منند. همه از شر آنها در امانند. قلوبشان غمگین است و حوائج آنها کم است و نفس هایشان در عفاف قرار دارد. در بدن و جسم، با هم مختلفند؛ اما قلوبشان، متحد است.
نوف گفت: یا امیرمومنان! فدایت گردم، کجا این شیعیان را بجویم؟ فرمود: در اطراف زمین. ای نوف! در روز قیامت پیامبراکرم(ص) وارد صحرای محشر می شود در حالی که دامان خدا را گرفته (یعنی حامل دین خداست) و من دامان رسول خدا(ص) را می گیرم و اهل بیت من، دامان من را می گیرند و شیعیان ما، دامان ما اهل بیت را می گیرند (و همه به طرف بهشت و خدای کعبه حرکت می کنند). و این جمله را سه مرتبه تکرار فرمود. (20)
روایت دیگری شبیه همین روایت از خود نوف نیز نقل شده است که به علت اختصار، ذکر نمی کنیم.(21)

3. نوف می گوید: به خاطر کاری که بامولایم علی علیه السلام داشتم به قصد دیدار حضرت، روانه مسجد شدم. در بین راه به جندب بن زهیر و ربیع بن خثیم و همام بن عباده برخوردم. پس به دیدار حضرت رفتیم و علی علیه السلام را در حالی که از مسجد بیرون میآمد، دیدیم. ما نیز پشت سر حضرت حرکت کردیم و در مورد حوادث آینده، سخن می گفتیم. پس کمی سرعت گرفته و به گرمی با حضرت سلام کردند. امام فرمود: شما کیستید؟ گفتند: گروهی از شیعیانت ای امیرمومنان! پس فرمود: خوب است؛ اما چرا نشانه های شیعیان ما در چهره شما پیدا نیست و چرا زیور محبت ما اهل بیت را ندارید؟ ! پس همه از روی حیا و شرم ایستادند.
نوف می گوید: جندب و ربیع به حضرت گفتند: نشانه شیعیان تو چیست؟ و صفت آنها چگونه است؟! پس حضرت جواب نداد و فرمود: شما دو نفر تقوای الهی پیشه و نیکی کنید که خدا، متقین و محسنین را دوست دارد.
سپس همام که فرد عابد و عالمی بود، گفت: تو را قسم می دهم به خدایی که به شما کرامت بخشید و شما را خاص خود قرار داد و بر همه برتری داد؛ ما را به صفت شیعیانت راهنمایی کن. حضرت فرمود: قسم نده، ای همام! به زودی علائم شیعیانم را برای همه شما می گویم. حضرت دست همام را گرفت و داخل مسجد شد و دو رکعت نماز به جا آورد و نشست و همه، دور حضرت را گرفتند.امام حمد و ثنای الهی فرمود و دست بر پیشانی همام گذاشت و خطبه مشهور «متقین» را ایراد فرمود.(22)
البته نوف این خطبه را با کمی تغییر روایت کرده است.

4. نوف می گوید: دربعضی کتب الهی که بر پیامبران نازل شده، آمده است: هر بنده مومنی که لقمه ای بردارد و یا جرعه ای بنوشد و قبل از آن، بگوید: «بسم الله الحمدلله رب العالمین»، خداوند گناهان او را قبل از این که آن لقمه یا جرعه به گلویش برسد، میآمرزد؛ اگرچه گناهان او بین آسمان و زمین را پرکرده باشد.(23)

5. نوف می گوید: مولایم علی علیه السلام فرمود: ای کسی که خود را به زحمت می اندازی تا خداوند را وصف کنی! بیا و جبرئیل و میکائیل و صفوف ملائکه را وصف کن که در حریم قدس الهی هستند و هرچه می خواهند به آن جا برسند، نمی توانند؛ در حالی که عقل هایشان سرگردان و حیران است که چطور خداوند احسن الخالقین را آن طور که باید درک کنند.(24)

6. نوف می گوید: آقایم فرمود: جماعتی از قریش خدمت پیامبراکرم(ص) آمدند و گفتند: یا رسول الله! برای ما علم و نشانه ای قرار بده که بعد از تو هدایت گشته و مثل قوم بنی اسرائیل بعد از موسی بن عمران گمراه نشویم؛ زیرا خدایت گفته است: (انک میت و انهم میتون)؛ «تو می میری و آنها هم می میرند». ما نیز انتظار نداریم تو هم مثل نوح در میان قومت عمر کنی و خود، از مرگت بهتر خبرداری و مقصود ما این است که گمراه نشویم. پیامبرگرامی(ص) فرمود: شما به عصر جاهلیت که کینه در دل هایشان رسوخ داشت، نزدیک شده اید. چه بسا برای شما نشانه و جانشینی مشخص کنم و شما از روی کینه، قبول نکنید. ولی هرکس که امشب در منزلش ستاره ای نازل شود، همان صاحب حق است. علی علیه السلام می فرماید: پیامبر نماز عشا را خواند و به خانه رفت. ناگهان ستاره ای منزل مرا روشن کرد؛ نه تنها منزل من، بلکه مدینه و اطراف مدینه را نیز روشن کرد.(25)

7. خداوند در مورد اهل دوزخ می فرماید: (خذوه فغلوه ثم الجحیم صلوه)؛
«او را بگیرید و به زنجیر بندید و به جهنم افکنید». در روایات آمده است که این زنجیر هفتاد ذراع است. نوف می گوید: هر ذراع آن هفتاد باع است. (باع به اندازه طول دو دست است وقتی که باز شود.)(26)

8. نوف درتإویل آیات سوره نمل که آمده است: «سلیمان در حال عبور بود و مورچه دستور داد بقیه به لانه بروند تا لگدمال نشوند»، می گوید: مورچه در زمان سلیمان پردار بوده و سلیمان با قدرت باد حرکت می کرده است؛ لذا مورچه دستور داده است به لانه بروند تا لگدمال نشوند.(27)

9. نوف می گوید: علی علیه السلام را دیدم که وضو می گرفت و آب را از آرنج به طرف پایین سرازیر می کرد و طوری بر دست ها می ریخت که جاری شود. (آب زیادی بر دست ها می ریخت.)(28)

10. نوف می گوید: امیرمومنان علیه السلام را دیدم که به سرعت می رفت. عرض کردم: به کجا می روی آقای من؟! فرمود: رهایم کن نوف. آرزوهای من، مرا به جایی که می خواهم می برد. گفتم: آرزوهای شما چیست؟ فرمود: آرزوهایم را آن کسی که برای او آرزو می کنم، می داند و نیازی نیست که با دیگران بازگو کنم. برای بنده با ادب همین بس که در نعمت های خدا شریک قائل نشود و حاجاتش را به غیر خدا نگوید. گفتم: ای امیرمومنان! من از خودم به خاطر طمع به مال دنیا می ترسم. فرمود: پس جایگاه تو از دستگیره خائفین و پناهگاه عارفین کجاست؟ گفتم: راهنمایی ام کن که چطور به دستگیره خائفین و پناهگاه عارفین راه یابم. فرمود: خداوند بزرگ و بلند مرتبه، تو را به خاطر بخشش زیادش به آرزوهایت می رساند و تو نیز با همت خود به او رو می کنی (و اگر می خواهی بدانی چطور از طمع به دنیا خلاصی یابی) دوری کن از بلا و طمعی که بر قلبت فرود میآید؛ زیرا ممکن است خواسته تو به تإخیر بیفتد، اما یقینا به آن خواهی رسید و من نیز ضامن این رسیدن هستم. دلبستگی را از همه قطع کن و به او متصل شو که خداوند فرمود:
به عزت و جلال خودم سوگند! هر آرزومندی که غیر مرا آرزو کند، او را به یإس می کشانم و در بین مردم لباس مذلت به او می پوشانم و از نزدیکی به خودم دور می کنم و از وصالم منقطعش می کنم و هنگامی که غیر مرا در نظر دارد، ذکر و نامش را بی ارزش می کنم. آیا او در مشکلاتش به غیر من امید دارد، در حالی که همه مشکلات او به دست من حل می شود؟! او امیدش به غیر من است، در حالی که من همیشه زنده و باقی هستم؟! درهای بندگان مرا که بسته است، می زند و درب خانه مرا که باز است، ترک می کند؟!
پس کیست که به من امید برد و من به خاطر زیادی گناهانش، نا امیدش کنم؟!
آرزوهای بندگانم را به خودم اتصال دادم و امیدهایشان را نزد خودم ذخیره کردم (برای حل مشکلاتشان) و آسمان هایم را از ذکر و تسبیح کسی که در این راه خسته نمی شود، پر می کنم؛ و به ملائکه ام امر کردم که درهای بین من و بندگانم را نبندند. آیا کسی که من مصیبت و بلایی بر او وارد کرده ام، نمی داند که هیچ کس جز من قادر به حل مشکل او نیست؟ پس چرا به واسطه امید بی جا به دیگران، از من اعراض می کند؟! او از دیگران درخواست، می کند، در حالی که من بدون درخواست اعطا می کنم. او می داند که من آفرینش را بدون درخواست کسی انجام دادم؛ پس چگونه او از من درخواست کند و من جوابش را ندهم؟! مگر من بخیلم که بنده ام چنین گمانی دارد؟! مگر دنیا و آخرت از من نیست؟! مگر کرم و بخشش صفت من نیست؟ یا مگر فضل و رحمت به دست من نیست؟ مگر نه این است که همه آمال و آرزوها به من ختم می شود و من باید برآورده سازم؟ پس چه کسی غیر از من می تواند مانع اجابت آرزوها شود؟ و چه زشت است که آرزومندان، غیر مرا آرزو کنند! به عزت و جلال خودم سوگند که اگر آرزوهای همه اهل زمین و آسمان جمع شود و من به هرکس هرچه می خواهد بدهم، از دارایی من حتی به اندازه جزئی از یک ذره، کم نمی شود. پس چطور کسی که آرزویش را برآورده کردم، گمان می کند از دارایی من چیزی کم شده است؟ بدا به حال مإیوسان از رحمت من؛ بدا به حال کسانی که معصیت مرا می کنند و حرام ها را انجام می دهند و بر من جرإت پیدا کرده و مراقب نیستند.
پس علی علیه السلام فرمود: ای نوف! خدا را این گونه بخوان:
خدایا! اگر می توانم تو را حمد کنم، به خاطر بخشش های توست. اگر مجد و عظمت تو را می گویم، به خاطر این است که تو مقصود و مراد منی. اگر تو را تقدیس می کنم، به خاطر قوتی است که به من دادی. اگر می توانم ستایشت کنم، به خاطر قدرتی است که به من دادی. و اگر نگاهم کنی، رحمتت بر من سرازیر است. اگر نیاز به چیزی داشتم، نعمت تو بر من رواست.
خدایا! آن کس که با بی قراری به ذکر تو مشغول نشد و بار سفر به قرب تو را نپیچید، زندگی اش همانند مردگان است و مرگش نیز حسرت به دنبال دارد.
خدایا! نگاه بینندگان به تو، با چشم دل به تو می رسد و گوش شنوندگان تو از رازهای درون سینه ها مطلع می شود. پس چشم هایشان چیزی جز آنچه را که می خواهند، ملاقات نمی کند. بین تو و آنها حجاب های غفلت از بین رفته است و آنها در نور تو منزل گزیده اند و با روح تو تنفس می کنند. دل های آنها محل رشد نهال هیبت الهی گشته است...
روح هایشان به قدس تو نزدیک شده است؛ پس در مقابل اسم و نام تو، با وقار می نشینند. در مقابلت با خضوع سخن می گویند؛ پس تو نیز مثل یک دلسوزی، آنها را قبول می کنی و به حرف آنان همانند یک دوست گوش می دهی و حاجات آنها را همانند درخواست های دوستان خودت، برآورده می کنی و مناجات آنان را همانند مناجات دوستانت می شنوی.

خدایا! پس مرا نیز به محلی که آنان به تو می رسند، برسان و مرا از ذکر و یاد نفس به ذکر و یاد خودت منتقل کن و بین من و ملکوتت دری قرار مده، مگر این که باز باشد. و بین من و خودت حجاب های غفلت را قرار مده، مگر این که آنها را از بین ببری تا این که روح من بین نور عرش تو مقیم شود و برای روح من مقامی قرار دهی که آیینه نور تو باشد؛ و تو برهرکاری، توانایی.
خدایا! چقدر وحشت انگیز است راهی که در آن مسیر، امید به تو همراهم نباشد و چه دور است سفری که امید به تو راهنمایم نباشد. ضرر کرده است کسی که به ریسمان غیر تو چنگ زده است. و چه ضعیف و بی اساس است پایه و رکن کسی که به غیر تو تکیه کرده. پس ای کسی که خودت راهنمای آرزوی آرزومندانی و به واسطه این راهنمایی، اندوه و ترس را از آنها می زدایی، مرا از عمل صالح محروم نکن و به خودم وامگذار، همانند کسی که راه های چاره بر او بسته شده است. پس چطور ممکن است که آرزومندانت را در ذلت و فقر معنوی قرار دهی، در حالی که تو بی نیازی و گناه گنه کاران به تو ضرری نمی رساند.
خدایا! هر شیرینی پایانی دارد اما شیرینی ایمانی که به تو متصل است، همیشه زیاد می شود.
خدایا! قلب من تشنه گسترش آرزوهای توست؛ پس از شیرینی آرزوهایت به قلبم بچشان تا به هرچه می خواهد، برسد؛ که تو برهرکاری، قادری.
خدایا! از تو مثل کسی که عمق معرفت تو را شناخته، می خواهم، هرخیری را که سزاوار مومن است، به او بدهی و به تو پناه می برم از هر شر و فتنه ای که دوستانت از آن به تو پناه می برند؛ و تو برهرکاری، قادری.
خدایا! از تو همانند مسکین و بیچاره ای که میان یإس و امیدواری سرگردان است و هیچ ملجإیی پیدا نمی کند که به وسیله آن به تو برسد، می خواهم به آن اسم اعظمی که فقط برای اولیا، خاصت معلوم است و آن اولیای تو را به یگانگی خواندند و تو را شناختند و عبادتت کردند، به حقیقت خودت سوگند! خودت را به من بشناسان که از روی حقیقت ایمان به ربوبیت تو اقرار کنم.
خدایا! مرا از آن گروهی که اسم را عبادت می کنند و از معنا غافلند، قرار مده.
خدایا! مرا در یکی از نگاه ها، ملاحظه کن تا قلب من به معرفت خاص تو و معرفت اولیای تو، روشن شود؛ که تو بر هرکاری، توانایی.(29)

علی علیه السلام از زبان نوف
نوف می گوید: شبی را نزد امیرمومنان علیه السلام بودم. همه شب را نماز می خواند و ساعت به ساعت بیرون می رفت و نگاهی به آسمان می انداخت و قرآن می خواند. سپس به من فرمود: ای نوف! خوابی یا بیدار؟ عرض کردم: بیدارم و نگران تو. فرمود: خوشا به حال دل بریدگان از دنیا و مشتاقان به آخرت! آنان کسانی هستند که زمین را فرش خود ساخته و خاکش را بستر خود و آبش را بوی خوش و قرآن را ورد زبان و دعا را شعار خود قرار داده و دنیا را به کلی از خود بریده و به روش عیسی بن مریم در آمدند. و فرمود:
ای نوف! خداوند عزوجل به عیسی بن مریم وحی کرد که به بنی اسرائیل بگو: به خانه های من وارد نشوید مگر با قلب های پاک و با دیده هایی ترسان و با دلی شسته. و به آنها بگو: من از هرکس که حقی از حقوق بندگانم بر گردنش باشد، دعائی مستجاب نمی کنم.
ای نوف! مبادا مإمور مالیات حکومت جور باشی و یا برای گرفتن مزد و پول با شعر، دیگران را مدح و ذم کنی. مبادا نگهبان و پاسبان حکومت فسق شوی، یا جاسوس حکومت ظلم باشی. و مبادا طنبور زن و طبل زن باشی.(30)

سرگذشت نوف بعد از علی علیه السلام
نوف، بعد از شهادت مولایش دیگر طاقت در کوفه ماندن را نداشت؛ لذا به وطن اصلی خویش (شامات) سفر کرد. گاهی در شهر دمشق و گاهی در شهر حمص زندگی خود را می گذراند. او بین مردم به عنوان عالم و حکیم شهرت یافت. او داستان های مربوط به موسی(31)، خضر، سلیمان و دیگر پیامبران و داستان های راجع به سنت های اعراب را برای مردم نقل می کرد.(32)
البته از محتوای داستان های نوف چیز زیادی در دست ما نیست؛ اما ابن عساکر ـ یکی از علمای اهل سنت ـ در کتابش روایتی نقل می کند که طبق آن، ام الدردإ (یکی از روات اهل سنت) با قصه گویی نوف و امثال او مثل انیف، مخالف بوده است.(33) البته معلوم نیست مخالفت او به خاطر محتوای داستان ها بوده یا از روی خصومت یا به دلیل دیگری بوده است.
نوف مناظراتی با معاویه نیز داشته است؛ از جمله در مجلسی که معاویه نیز حضور داشت، نوف حالات امیرالمومنین علیه السلام را در شب برای حضار بازگو می کرد و می گفت: به هنگام شب، هیچ کس برای او فرشی نمی انداخت. در گرمای شدید چیزی نمی خورد. (روزه می گرفت.) من شاهد حالات او در شب بودم. او تا هنگامی که پرده شب کنار می رفت و ستارگان غایب می شدند، با دست مبارکش محاسنش را گرفته و همانند شخص مارگزیده، بی قرار بود و همانند شخص مصیبت دیده، گریه های جانسوز می کرد.(34)
نوف که می دانست مردم شام معمولا پیامبر را ندیده اند، و مخصوصا نسل دوم آنها حتی با فرهنگ رسالت نیز آشنا نیستند، احادیثی را که با واسطه از پیامبراکرم(ص) شنیده بود، برای مردم بیان می کرد. روزی عبدالله بن عمر به مجلس نوف وارد شد و به این کار نوف اعتراض کرد. نوف در جواب گفت: اگر یک نفر از صحابه یا یک نفر از قریش این جا بود، من حدیث نقل نمی کردم؛ ولی اکنون کسی نیست که آن احادیث را بگوید.(35)

شهادت
مردم سرزمین شامات، سال های زیادی با ارمنی ها درگیر جنگ بودند. این جنگ ها را که معمولا در تابستان اتفاق می افتاد، جنگ های تابستانی نامیده اند.(36)
در یکی از جنگ هایی که بین سال های 90 ـ 100 ق. اتفاق افتاد، نوف نیز شرکت داشت. (37)
یکی از نزدیکان نوف می گوید: روزی مردی به نام ربیع الابرار به حضور نوف آمد و گفت: یا ابایزید! تو را در خواب دیدم. نوف گفت: برایم تعریف کن. آن مرد گفت: ابایزید! تو را دیدم که در تاریکی شب با لشکری رهسپاری و در دست تو، نیزه ای بلند است که بر سر آن، شمعی می درخشد و راه را برای مردم روشن می کند. نوف نگاهی به ربیع الابرار انداخت و گفت: اگر رویای تو صادق باشد، حتما شهید خواهم شد. هنوز چند روزی از این دیدار نگذشته بود که محمد بن مروان لشکری را برای جنگ با ارمنی ها تدارک دید و نوف نیز با این لشکر همراه شد.
راوی می گوید: وقت رفتن سپاه، برای خداحافظی به خدمت نوف رسیدم. وقتی پا را در رکاب اسب نهاد، گفت: خدایا! زن را بیوه کن؛ بچه ها را یتیم کن و شهادت را به نوف مرحمت فرما.
بعد از مدتی که لشکر برگشت، بعضی از افراد لشکر، که شهادت نوف را دیده بودند، نقل کردند: هنگام برگشتن، وقتی به قباقب (نام محلی است) رسیدیم، ناگهان دشمن در مقابل مان ظاهر شد. اولین کسی که برآنان حمله ور شد، نوف بود. او با خشم به آنان حمله برد و دو نفر از آنان را به قتل رساند. آن گاه ضربه ای به اسبش و شمشیری بر خودش اصابت کرد و بر زمین افتاد و به شهادت رسید.(38)

پی نوشت ها:
1 ـ بحارالانوار، ج 41، ص 16.
2 ـ همان، ج 1، ص 85.
3 ـ تنقیح المقال فی علم الرجال، علامه مامقانی، ج 3، ص 276.
4 ـ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج 62، ص؛ 308 تهذیب الکمال فی اسمإ الرجال، امام المزی، ج 19، ص 181.
5 ـ لغتنامه دهخدا، ج 10، ص 197.
6 ـ تاریخ مدینه و دمشق، ج 62، ص؛ 308 تهذیب التهذیب، عسقلانی، ج 10، ص؛ 436 اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج 10، ص 230.
7 ـ نهج البلاغه، ج 10، ص؛ 76 مشاهیر دانشمندان اسلام، عباس قمی، ج 3، ص 85.
8 ـ تنقیح المقال، ج 3، ص؛ 276 اعیان الشیعه، ج 10، ص؛ 230 تهذیب التهذیب، ج 10، ص 436.
9 ـ بحارالانوار، ج 33، ص 394.
10 ـ همان، ج 68، ص 192.
11 ـ همان، ج 33، ص 394.
12 ـ همان، ج 35، ص 282.
13 ـ تهذیب الکمال فی اسمإ الرجال، ج 19، ص 181.
14 ـ اعیان الشیعه، ج 10، ص 230.
15 ـ تنقیح المقال، ج 3، ص 276.
16 ـ تحفه الاحباب، ص 544.
17 ـ تإسیس الشیعه، ص 408.
18 ـ تهذیب التهذیب، ج 10، ص 436.
19 ـ بحارالانوار، ج 41، ص 22.
20 ـ معجم رجال الحدیث، خوئی، ج 20، ص؛ 202 امالی، ص 209.
21 ـ بحارالانوار، ج 68، ص 177.
22 ـ کنزالفوائد، ج 1، ص 87.
23 ـ بحارالانوار، ج 68، ص 192.
24 ـ مستدرک، ج 16، ص 274.
25 ـ بحارالانوار، ج 56، ص 193.
26 ـ همان، ج 35، ص 281.
27 ـ همان، ج 70، ص 83.
28 ـ همان، ج 64، ص 49.
29 ـ دعائم الاسلام، ج 1، ص 100.
30 ـ بحارالانوار، ج 94، ص 94.
31 ـ همان، ج 41، ص؛ 16 تاریخ بغداد، ج 7، ص 162.
32 ـ روضه الواعظین، ج 1، ص 48.
33 ـ اصحاب امیرالمومنین و رواه عنه، محمد هادی امینی، ج 2، ص 581.
34 ـ تاریخ مدینه دمشق، ج 62، ص 309.
35 ـ فلاح السائل، ص؛ 267 بحارالانوار، ج 41، ص 23.
36 ـ تاریخ مدینه دمشق، ج 62، ص 310.
37 ـ همان، ص؛ 309 تهذیب التهذیب، ج 10، ص 436.
38 ـ اعیان الشیعه، ج 10، ص؛ 230 تهذیب التهذیب، ج 10، ص 237.
39 ـ تاریخ مدینه دمشق، ج 62، ص؛ 313 تحفه الاحباب، ص 544.

/ 0 نظر / 108 بازدید